هزار تو
- ۱۲/۰۳/۸۷
- ترجمه
- Digg
- Del.icio.us
“کتاب و هزار تو یگانه و همانندند”
روایت و معماری در داستانهای بورخس قسمت سوم “باغ گذرگاههای هزار پیچ”
باغ گذرگاههای هزارپیچ توسط یوتسون، مردی چینی که معلم انگلیسی و جاسوس سازمان جاسوسی آلمان است، روایت میشود. با دستگیری یوتسون توسط مادن (ایرلندیای که تحت فرمان انگلیس است) او نقشه میچیند تا اسم سری موقعیت جدید توپخانهی بریتانیا را در آنکر به فرماندهی آلمانیاش مخابره کند.
سپس او با استفان آلبرت که یک چینشناس برجسته است ملاقات میکند. دو مرد دربارهی باغ هزارتویی و کتاب هزارتویی با اسم باغ گذرگاههای هزار پیچ بحث میکنند. این کتاب را جد یوتسون نوشته است. تسوییپن که یک خارجی او را به قتل رسانده. تسوییپن حاکم استان یونین، اخترشناس، اختربین، شطرنجباز، شاعر وخطاط بوده و سیزده سال از عمرش را صرف نگارش یک رمان پرآشوب و ساخت یک هزارتو کرده که «در آن همه راهشان را گم میکنند».آلبرت اسرار هر دو اثر را فاش میکند و نشان میدهد که «کتاب و هزار تو یگانه و همانند بودهاند».تسوییپن به جای هزار تویی مادی که در فضا شاخه شاخه میشود، هزارتویی داستانی ساخته بود که در زمان منشعب شده و امکان انتخاب اعمال متفاوت و آیندههای متفاوت را فراهم میآورد. ایده وجود همزمان آیندههای متفاوت، قهرمان داستان را قانع میکند تا با اطمینان از رفاقت و نه دشمنیاش درجهان دیگر، او را بکشد. ماموریت یوتسون با دستگیری او توسط مادن و گزارش نام شهری به نام آلبرت به فرماندهی آلمانیاش کامل میشود و در نهایت فرمانده راز قتل استفان آلبرت را که برای روزنامههای بریتانیایی یک معمای غیر قابل حل به نظر میرسد، آشکار میکند. نگاهی به لیدن هارت هیستوری جنگ جهانی در پاراگراف آغازین، مشخص میسازد که ماموریت یوتسون تنها ایجاد وقفهی کوتاهی در حملهی بریتانیا بوده.
مانند داستان قبلی، استراتژی روایی در فرم داستانها و شخصیتها به گونهای است که داستانها و شخصیتها تصاویر آینهای یکدیگرند. بورخس نویسندهی باغ گذرگاههای هزارپیچ در تقارن با تسوییپن نویسندهی باغ گذرگاههای هزار پیچ قرار میگیرد (داستان داخلی). آلبرت نیز متقارن با تسوییپن است که از هزار توی خودش رازگشایی میکند و به دست یک غریبه به قتل میرسد. یوتسون در ارتباط با مادن است،هر دو تحت امر کشوری غیر از کشور خود هستند و در تقارن با غریبهای که تسوییپن را کشته و هم شکنجهگراست و هم جنایتکار. در داستان قبلی بازتابها و چرخشها به یک هویت عام منتهی شد. در این داستان و با توجه به دو شاخه شدنهای بی پایان، جنایتکار و قربانی دائماً به یکدیگر تبدیل میشوند. برای ایجاد الگویی هندسی که بیانتهایی را در خود داشته باشد، به ساخت واحد اصلی داستان و مطالعهی راههایی که از طریق آن، این واحدها به واحدها و داستانهای دیگر بسط پیدا کنند، احتیاج خواهیم داشت.
ساخت هندسی روایت
باغ گذرگاههای هزار پیچ بورخس را میتوان با دایرهای که خود بورخس در میان آن قرار دارد نشان داد. تصویر (۶ الف) روایت یوتسون دایرهی دیگری ایجاد میکند که مرکز آن بر روی محیط دایرهی قبلی قرار دارد(زیرا یو تسون وجههای از داستان بورخس است) این دو شکل در دو نقطهی دیگر نیز یکدیگر را قطع میکنند که به وسیله آلبرت و مادن مشخص میشود(تصویر ۶ب). داستان سوم تفسیر آلبرت از کتاب تسوییپن است. دایرهی دیگر با قرار گرفتن آلبرت در مرکز و تقاطع با دو دایرهی قبلی در نقاطی که توسط تسوییپن و قاتل ناشناخته اشغال میشود، ایجاد میگردد. (تصویر ۶پ و ۶د). دستگیری یوتسون توسط مادن داستانی دیگر در مطبوعات است که بهوجود آورندهی دایرهی هفتم است. فرماندهی آلمانی که در مرکز دایرهی هشتم قرار دارد، عاقبت از این قصه رمزگشایی میکند(شکل۶هـ) این الگو میتواند تا بینهایت، با ایجاد یک شبکه از مثلثها و گرهها که در همه جهات شاخه شاخه میشود، گسترش یافته والگوی گذرگاههای هزارپیچ را تشریح کند (تصویر ۷). همهی گرهها بر اساس«انتقال» نسبت به یکدیگر متقارند
تصویر ۶ – مرکز هر دایره نشاندهندهی راوی است و محیط آن نمایندهی یکی از داستانهای درونهای در داستان اصلی است. مدل قانونمند و گسترشیافتهی دایرههای متقاطع برای دریافت ساختار هندسی روایت و گسترش بیپایان داستانها تولید شده است.
انتقال، اصطلاحی است که تبدیلی را که موجب جابجایی موقعیت یک عنصر در یک صفحه میشود توضیح میدهد. مرکز دایرهها با حرکت در طول سه محور ایجاد شدهاند. سازهی هندسی در داستان قبلی یک شش ضلعی بود و استعارهی بازتولید این شکل آینههای متقاطع. در این داستان الگوی هندسی، فرش کردن با مثلثها است و استعاره، صفحهی کاشی شده است.
سرتوماس برون فیلسوف انگلیسی قرن ۱۷ مقالهای با عنوان باغ کورش نوشته است(هانتلی۱۹۹۶). او در این مقاله عنوان میکند که الگوی باغکاری باستانی به شکل آرایش پنجتایی بوده و ریاضیات استعاری باغ بهشت را در خود جای داده است.( تصویر ۸ در بخش آغازین مقاله، او ادعا میکند که الگوی اصلی مربع نیست، بلکه لوزیای است که یک شبکهی مثلثی را به وجود آورده است. این پیکربندی،کاشت حداکثری درختان در یک باغستان را مهیا میکند(مور، میچل،توبنال ۱۹۸۸)و برای براون الگوی اولیهی صفحه شطرنج را.این است که سوال آلبرت از یوتسون را به خاطر ما میآورد: «در معمایی که پاسخش شطرنج است، تنها چه کلمهای است که نباید استفاده شود؟ پاسخ دادم«شطرنج»(بورخس۲۰۰۰)». هدف آلبرت از این سوال بیان این مطلب است که در کتاب تسوییپن، واژه زمان، که به جای فضا جواب معما است ، عامداً حذف شده است. باغ کاری آرایش پنجتایی،به عنوان مدل کیهانی بهشت،در کنار صفحه شطرنج و هزارپیچها نمایشیست از رابطهی ذهن آدمی و جهانی که منطق او را به شکل الگوهای منظم هندسی، ریاضیات و زبان، رمزگشایی میکند(اروین ۱۹۹۴).
اروین میگوید کتاب هزارتویی تسوییپن نه تنها به براون بلکه به باغی که هم هزارتو است و هم صفحهی شطرنج - باغ خانهی آینهای در از میان آینه(اروین ۱۹۹۴)ی لوئیس کارول- اشاره دارد. کتاب کارول برگشتهای موقتی و واژگونیهای فضایی را میسازد. گاردنر توضیح میدهد، رویاهای آلیس در مورد شاه قرمزپوش که آلیس را در خواب میبیند،نمایش یک بازگشت بیانتهاست، مانند دو آینه که رو در روی یکدیگر قرار دارند(گاردنر ۲۰۰۱). برای گاردنر، شطرنج به واسطهی تقارن بازتابی مهرههای دوطرف در ابتدای بازی، شامل همان ایدهی آینه است. با استفاده از کارول و براون به نظر میرسد در حین خواندن باغ گذرگاههای هزارپیچ معمایی را میخوانیم که جوابش شطرنج است.
تصویر ۷ – الگوی هندسی با تولید سطحی کاشیکاری شده، بینهایت گسترش پذیر است.
کالوینو نیز در شهرهای نامرئی از شطرنج به عنوان یک روایت استفاده کرده است. از منظر پپونیس این مسئله به مقایسه سوسور بین زبان و بازی اشاره دارد(پپونیس ۱۹۹۷).
تصویر۸– الگوی آرایش پنج تایی (چپ) وحداقل فضای اشغال دایرهها(راست).
در صفحهی شطرنج، هر حرکت از میان قوانین ساختاری فهمیده میشود، همانگونه که معنی کلمات در یک جمله از میان رابطه آنها با دیگر کلمات فهمیده میشود. میتوان مقایسه با شطرنج را به یک فرضیهی پایهای دیگر سوسور اضافه کنیم. روش دلالت معنایی نه تنها به وسیله عملکرد متوالی(از اسم و فعل، مبتدا و خبر و..) که در یک جمله ظاهر میشوند، بلکه به وسیله قوانین ساختاری جانشینی، که هر دال را به دالهای بالقوه دیگر در بین سیستم کلی زبان -که البته حضور ندارند- متصل میکند،کنترل میشود(سوسور۱۹۸۵). در شهرهای نامرئی کالوینو، کوبلای خان سعی در رمزگشایی منطق شهرها با کمک بازی شطرنج دارد. اسمی که استفاده نشده ولی همیشه به آن اشاره میشود: بورخس
بورخس در مقالهاش، «افسانهها در افسانه زندگی میکنند»، به نقاشی ولاسکوئز،«لاس منیناس»، اشاره میکند که در آن ولاسکوئز خودش را در حال نقاشی چهرهی فیلیپ چهارم و همسرش کشیده است. در حالی که آنها در خارج از کادر تابلو هستند ولی در آینه دیده میشوند(بورخس ۲۰۰۰) روی سینهی نقاش یک صلیب سانتیاگو هست(تصویر۹).بورخس می گوید شایعهای هست مبنی بر اینکه خود پادشاه آن صلیب را آنجا کشیده است تا نقاش را شوالیهی آن مجموعه کند. سپس نتیجه میگیرد که وارد کردن یک نقاشی داخل نقاشی دیگر، مانند درونهگیری یک داستان داخل داستان دیگر در جهان ادبیات است.
تصویر۹–لاسمنیناس. ولاسکوئز
تکنیک تصویری ولاسکوئز در حذف زوج سلطنتی مشروط بر استفاده از تصویر آنها در آینه، شبیه عدم ارجاع مستقیم به لوئیس کارول است. ولی در بوم بورخس تنها لوئیس کارول نیست که به آن اشاره میشود. با نگاه کردن به نقاشی، ما شخصیتهایی را میبینیم که به ما نگاه میکنند. آنگاه متوجه میشویم که صفحه نقاشی برای دربرگرفتن ما گسترده شده، گویی این ماییم که سوژهی گم شده هستیم. با دنباله روی از قراردادهای ارائهی تصویری غربی که پنجرهای به سوی دنیای واقعی باز می کند، میبینیم که لاسمنیناس عادت خوانش تصویری را به عنوان نمایش واقعیت به چالش میکشد.او با پرتاب ما به داخل صحنه، ما را با پارادوکس فضای واقعی و خیالی که در یکدیگر حل شده و یکی گردیدهاند، متحیر میسازد. تکنیک روایی بورخس نیز به چنین تاثیری دست مییابد. شخصیتهای چندگانهی نویسنده در یک صفحهی مفروش ، پنجرهای به ذهن او باز میکنند. در آنجا آنچه را که او میخواسته ما بینیم، میبینیم: دیدن خودمان در حال تماشا










و كتابخواني





Linear Mode


















پل استر مي داند که در ايران چقدر پرطرفدار است. از انتشار رمان هايش به فارسي خبر دارد. دو روزنامه نگار ايراني تاکنون با او گفت وگو کرده اند. برخي ديگر هم که به امريکا سفر کرده اند با آقاي نويسنده ملاقات کرده اند. هر هفته در صفحه هاي ادبي روزنامه هاي ما دست کم يک بار عکس بزرگ نويسنده خوش قيافه چاپ مي شود. از نظر خوش قيافگي فقط بارگاس يوسا را مي شود با او مقايسه کرد. اتفاقاً خوانندگان فارسي زبان يوسا را هم خيلي دوست دارند. پل استر ابراز علاقه کرده به ايران سفر کند. شايد هم اين اتفاق بيفتد. به هرحال سفر يک نويسنده جهاني به ايران مقدماتي دارد که بايد فراهم شود. حساسيت هايي هست که بايد جلوي برانگيخته شدن شان را گرفت و خيلي چيزهاي ديگر. استر شناخته شده ترين نويسنده زنده امريکايي در ايران است هرچند که با هيچ معياري بزرگ ترين شان نباشد اما اين امتياز منحصر به فرد را دارد که رمان هايش را مي شود با وجود شرايط سختگيرانه مميزي در اينجا هم منتشر کرد. خبر تازه اينکه رمان هاي جديد استر با خريد حق کپي رايت از نويسنده در ايران منتشر مي شود. فعلاً نشر افق «سفر در اتاق کتابت» را به بازار عرضه کرده که مترجمش مهسا ملک مرزبان است. ترجمه ديگري از اين اثر هم از طرف نشر چشمه و با عنوان « سفر در اتاق تحرير» منتشر شده. مترجم اين يکي احسان نوروزي است. «مردي در تاريکي» جديدترين رمان پل استر است که ظاهراً نشر افق امتياز انتشار آن را هم خريداري کرده و به زودي با ترجمه خجسته کيهان منتشر مي شود.

اما
اعتراض اصلي او برضد مضمون پردازي «سالامبو» به اين شک عام خلاصه نمي شود.
به زعم او، حتي در چارچوب مضامين باستاني نيز دستمايه فلوبر موضعي خاص،
بعيد و بي ارتباط مي گيرد. «نبرد ميان تونس و کارتاژ چه ربطي به من دارد؟
با من درباره نبرد کارتاژ و رم حرف بزن، آن وقت است که مسلماً حواسم جمع
مي شود، درگيري پيدا مي کنم. ميان رم و کارتاژ، در نبرد تلخ شان، کل تمدن
آتي روي ميز قمار است؛ حتي تمدن ما نيز وابسته به آن است...» فلوبر در
برابر اين اعتراض تعيين کننده پاسخ مشخصي ندارد؛ «شايد در ملاحظات تان
درباره رمان تاريخي، آنجا که به جهان باستان مي پردازد، حق با شماست، و به
سادگي امکان آن وجود دارد که من شکست خورده باشم.» اما در ادامه هيچ چيز
انضمامي و مشخص ديگري درباره اين پرسش نمي گويد، بلکه- با رد معناي هنري
اصالت باستان شناختي- صرفاً از پيوندهاي درونماندگار در محدوده جهان
تاريخي حرف مي زند که او بدين ترتيب انتخاب و بازنمايي اش کرده است. و از
اين ديدگاه دفاع مي کند که حق داشتن يا نداشتن او هر بار بسته به توفيق يا
شکست او در ايجاد اين هماهنگي درونماندگار است. گذشته از آن، او از مضمون
پردازي و بازنمايي خويش به شيوه يي بيشتر غنايي - بيوگرافيک دفاع مي کند.
مي گويد؛ «فکر مي کنم در «سالامبو» نسبت به نوع بشر کمتر سخت گرفته ام تا
در «مادام بوواري». کنجکاوي و عشقي که مرا به ادبيات و اقوام از بين رفته
کشانده است واجد عنصري اخلاقي و همدلانه است، اين طور به نظرم مي رسد.»
مقايسه ميان «سالامبو» و «مادام بوواري» از خود فلوبر نيست، بلکه قبلاً در
نقد سنت - بوو ظاهر مي شود. سنت - بوو کاراکتر سالامبو را تحليل مي کند؛
«او با دايه اش حرف مي زند، دلهره هاي مبهم اش، رنج هاي فروخورده اش،
ملالش را با او در ميان مي گذارد... او مي جويد، روياپردازي مي کند، صدا
مي زند چيزي ناشناخته را. اين وضعيتي متعلق به بيش از يکي از دختران ايو،
اهل کارتاژ يا جز آن است؛ اين تا اندازه يي همان وضعيت مادام بوواري در
آغاز رمان است، زماني که زندگي براي او بيش از حد ملال آور مي شود و به
تنهايي به بيشه زار بانرويل مي رود... خب، پس سالامبوي بيچاره به شيوه
خودش همان احساس ناشي از ميل مبهم و اشتياق افسرده کننده را تجربه مي کند.
نويسنده صرفاً با هنر بسيار، همين زاري فروخورده قلب و حواس را پس و پيش
مي کند و خصلتي اسطوره يي بدان مي بخشد.» در زمينه يي ديگر، موضع عام
فلوبر در قبال چهره هاي تاريخي اش را با شيوه توصيف و شخصيت پردازي شاتو
بريان مقايسه مي کند. مي گويد سالامبوي فلوبر بيشتر از آنکه يکي از
خواهران هانيبال باشد، خواهر نديمه فرانسوي شاتو بريان، ولدا، است. در دل
اين مقايسه آشکارا تقبيح مدرنيزه کردن رمان تاريخي نهفته است، اگرچه سنت -
بوو اين پرسش را با وضوحي اصولي پيش نمي کشد و در قبال مدرنيزه کردن
غالباً مداراي زيادي از خود نشان مي دهد. اعتراض فلوبر نيز اصولاً با
مساله روش شناختي عام مدرنيزه کردن سروکاري ندارد. اين مساله به نظر او
امري بديهي مي رسد. او فقط با مقايسه هاي مشخصي که سنت - بوو پيش مي کشد،
موافق نيست. «تاآنجاکه به قهرمان من غيعني سالامبوف مربوط مي شود، دفاعي
از او نمي کنم. به زعم شما، او شبيه... ولدا «مادام بوواري» است. به هيچ
وجه، ولدا فعال و باهوش و اروپايي است مادام بوواري از شور و اشتياقات
گوناگون در هيجان است. سالامبو در مقابل، گرفتار «ايده يي ثابت» است. او
يک شيدايي است، گونه يي ترزاي قديس. چه اهميتي دارد، مطمئن نيستم او
واقعاً چنين باشد زيرا نه من و نه شما و نه هيچ کس ديگري، چه باستاني، چه
مدرن، نمي تواند زن شرقي را بشناسد، زيرا معاشرت با او ناممکن است.»
بنابراين فلوبر فقط به آن شکل انضمامي و مشخصي از مدرنيزه کردن اعتراض
دارد که سنت - بوو به کاراکتر سالامبو نسبت مي دهد. او نفس مدرنيزه کردن
را بديهي مي انگارد زيرا في نفسه کاملاً علي السويه است اينکه آيا
روانشناسي يک خرده بورژواي فرانسوي قرن نوزدهم را به خواهر هانيبال نسبت
بدهيم يا روانشناسي يک راهب اسپانيايي قرن هفدهم را. ضمناً اين نکته را
نيز بايد بدان افزود که فلوبر مسلماً روانشناسي ترزاي قديس را نيز مدرنيزه
مي کند. در اينجا مساله به هيچ رو بر سر جنبه يي فرعي از خلاقيت و تاثير
فلوبر نيست. فلوبر با انتخاب دستمايه يي تاريخي که ذات اجتماعي - تاريخي
دروني آن هيچ ربطي به او ندارد، و او فقط به ميانجي باستان شناسي مبتني بر
وجدان مي تواند به شيوه يي بيروني، دکوراتيو و چشم نواز بدان واقعيت بخشد،
وادار مي شود از طريق «مدرنيزه کردن روانشناسي» در برخي موارد، پيوندي با
خود و با خواننده برقرار کند. اين پارادوکس مغرورانه و تلخ که کل رمان هيچ
سروکاري با زمان حال ندارد، صرفاً پارادوکس دفاعي است در برابر ابتذال
نفرت انگيز عصر او. از توضيحات فلوبر که مفصلاً به آنها پرداختيم، درمي
يابيم که «سالامبو» يک آزمايش هنري صرف نبوده است. اما درست از همين رو
مدرنيزه کردن روانشناسي کاراکترها به اهميت و معنايي مرکزي دست مي يابد؛
اين کار در حکم يگانه منبع تحرک و زندگي در اين منظره يخ زده و نقره يي
غماه گونهف دقت و ظرافت باستان شناختي است. طبيعتاً اين نمودي شبح گونه از
زندگي است. هرچند نمودي از زندگي که واقعيت عيني مبالغه آميز اشيا را نفي
و رفع مي کند. فلوبر در وصف اشياي جزيي محيط تاريخي بسيار دقيق تر و تجسمي
تر از همه نويسندگان پيش از خود بوده است. اما اين اشيا هيچ ربطي به زندگي
دروني کاراکترها ندارند. وقتي والتر اسکات يک شهر قرون وسطايي يا محيط
قبيله يي اسکاتلندي را توصيف مي کند، لاجرم همه اين اشيا مولفه هاي
برسازنده زندگي و سرنوشت انسان هايي اند که کل روانشناسي شان در همان سطحي
از رشد و تحول تاريخي، و محصول همان کل اجتماعي - تاريخي است که اين اشيا.
به همين شيوه بود که اپيک پردازان قديمي تر «تماميت ابژه »هاي خود را به
وجود مي آوردند. نزد فلوبر هيچ پيوندي از اين دست ميان جهان خارج و
روانشناسي کاراکترهاي اصلي وجود ندارد. و به واسطه اين بي پيوند بودگي،
دقت باستان شناختي در تشريح جهان خارجي تنزل پيدا مي کند؛ به جهاني از
لباس ها و دکوراسيون هاي تاريخي دقيق بدل مي شود، چيزي نه بيش از چارچوبي
چشم نواز که در درون آن، ماجرايي سراپا مدرن بسط مي يابد. تاثير واقعي
«سالامبو» نيز عملاً به همين مدرنيزه کردن مربوط است. هنرمندان دستاورد
فلوبر در شرح و وصف را تحسين کرده اند. اما خود شخص سالامبو فقط به عنوان
تصوير تا حد نمادي دکوراتيو ارتقا يافته يي از هيسترياي پرشور و از هم
گسيخته دختران بورژواي ساکن کلانشهرها تاثيرگذار است. تاريخ صرفاً امکان
آن را فراهم مي کند تا اين هيستريا که در زندگي معاصر در قالب صحنه هاي
حقير و نفرت انگيز هدر مي رود، در چارچوبي دکوراتيو و باشکوه گنجانده شود،
و بدين سان به هاله يي چنان تراژيک دست يابد که در واقعيت فاقد آن است.
تاثير اين کار نيرومند است، اما نشان مي دهد فلوبر در اينجا به سبب خشم از
نثر سطحي روزگار خود، دچار بي صداقتي عيني و اساسي شده است و تناسبات
واقعي زندگي را مخدوش ساخته است. تفوق هنري رمان هاي بورژوايي او دقيقاً
در اين واقعيت نهفته است که در آنها، تناسبات ميان احساس و رخداد، ميان
اشتياق و ترجمه آن به عمل، با خصلت واقعي، اجتماعي و تاريخي احساس و
اشتياق خواناست. در «سالامبو» نوعي شکوهمندسازي کاذب و مخدوش از احساس
هايي شکل مي گيرد که في نفسه به هيچ رو باشکوه نيستند و بنابراين به لحاظ
دروني نمي توانند از پس اين نوع ارتقاي هنري برآيند. اينکه فيگور سالامبو
چگونه در عصر افول علني سلطنت گرايي، در عصر واکنش روانشناختي عليه
ناتوراليسم زولايي، به عنوان يک نماد تلقي شد، به بهترين وجه در تحليلي
نشان داده مي شود که پل بورژه از او به دست مي دهد؛ «از ديد او (فلوبر،
گ.ل.) اين قانوني ثابت است که مطابق آن تلاش بشري بايد عقيم بماند، بيش از
هرچيز بدين سبب که شرايط بيروني در تقابل با رويااند، و سپس بدين سبب که
حتي مساعدت شرايط نيز نمي تواند مانع از آن شود که روح در تحقق بخشيدن به
خيالات واهي اش خويش را ببلعد. اشتياق ما در برابرمان شناور است همچون
حجاب تانيت غTanit الاهه فنيقي ماه، ونوس حافظ کارتاژف، همان زايمف غحجاب
يا نقابف تزيين شده سالامبو. و مادامي که نمي تواند بدان دست يابد، دختر
جوان در اشتياق مي سوزد. به محض آنکه لمس اش مي کند، بايد بميرد.»


«شعر روزهای دلتنگی را انتشارات »جهان کتاب در مجموعه «سرودههای زمانه» منتشر کرده است.

سلام بر دوستان همراوی
ممنون از حضورتان
لینک شدید در داستان در داستان
حتماً شما بهترید
سلام…
بروزم ومنتظر ردپاهاتون…
یاعلی….
التماس دعا..
[گل][بدرود]
فراخوان اولین
جشنوارهی داستان کوتاه منطقه ای
(راوی )
با حضور داستان نویسان استان های (ایلام- کرمانشاه-کردستان-همدان-لرستان-آذربایجان غربی- خوزستان-مرکزی)
شرایط شرکت در جشنواره:
-جشنواره در دوبخش آزاد و موضوعی برگزار می شود
-بخش موضوعی شامل داستان های کوتاه با مضامین عاشورایی و شهادت می باشد
-. هر نویسنده می تواند حداکثر سه داستان در هر بخش به دبیرخانه ی جشنواره ارسال نماید
- آثار ارسالی نباید بیشتر از ۸ صفحهA4 باشند.
- آثار به صورت خوانا و ترجیحا تایپ شده و در یک روی کاغذ A4 ارسال شوند.
- از ارسال مقاله، خاطره و قطعهی ادبی خودداری فرمایید.
- به ۳نفر برگزیدهی جشنواره در هر بخش جوایز ارزشمندی اهدا می شود
-داوری آثار توسط سه نفر از نویسندگان برجسته کشور انجام می شود .
- اثار ارسالی نباید از برگزیده های جشنواره های دیگر باشند..
- آثار منتخب در مجموعهای چاپ خواهند شد.
-مشخصات کامل نویسنده شامل نام و نام خانوادگی نشانی و تلفن بر روی هر اثر ذکر گردد.
- مهلت ارسال آثار تا تاریخ ۲۶ اسفند ماه ۸۷ است، آثاری که پس از تاریخ مقرر ارسال گردند در مسابقه شرکت داده نمیشوند.
- اختتامیه جشنواره در بهار سال ۸۸ برگزار خواهد شد
طریقه ی ارسال آثار:
-علاقمندان می توانند آثار خود را به نشانی ایلام-صندوق پستی ۱۳۳-۶۹۳۱۵-دبیرخانه جشنواره داستان کوتاه راوی -
و یا به ایمیل: jalil313@yahoo.com
شماره تماس: ۰۹۱۸۳۴۱۲۲۹۱
جلیل صفربیگی